مهديس (فاطمه)مهديس (فاطمه)، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

همچون ماه

دلم گرفته...

 هفتم اسفند روزي بود  كه باباجونم پركشيد رفت پيش خدا....... دلم خيلي براش تنگ شده.... بابا عاشق ني ني كوچولو ها بود.... عاشق اين بود كه يه روز بابابزرگ بشه......اما.... چقدر دلم مي خواست كه الان پيشمون بود و.....   مامي و مهديس براي باباجون حلوا درستيدن و رفتن ديندنش...(براي اولين بار بود كه حلوا درست مي كردم....)
14 اسفند 1390

روي پاي خودم مي ايستم

بعداز مدتها اومدم از دختر گلم بنويسم... يگانه اميدم براي زندگي.......... گل من مدام خودشو امتحان مي كنه كه بتونه رو پاي خودش بايسته ......... يه مامان و باباي بي جنبه هم داره كه هربار تند تند شروع مي كنن به شمردن كه ببينن هردفعه ركورد دخترشون چند ثانيه است؟! آخرين بار تا شمارمون تا 52 رفت البته به گمونم 35 يا 40 ثانيه شد... يه عروسي هم دعوت داشتيم و عكاس سالن يه عكس از مهديس خانم ما انداخت...اون عكس رو فقط روي كاغذ دارم.......
14 اسفند 1390

باي سيكل ران!

قهرمان اين دوره مسابقات جهاني موتوركراس مشغول خاموش كردن موتورشه!  خيلي خوب! حالا ميخواد از موتورش پياده شه و يك لبخند مليح رو به دوربين! بله! اين ورزشكار داره به خاطر اين قهرماني از خدا تشكر مي كنه! احسنت به اين روحيه! به اين همه جوانمردي! دوستان! دوستان! آهسته! لطفا نوبت را رعايت كنيد. قهرمان حتما به همه امضا خواهد داد. فقط نوبت را رعايت كنيد! ...
16 بهمن 1390

اعتراف

اعتراف مي كنم بخاطر اينكه ميخواستم وزنم كم بشه تو خونه سي دي ميذاشتم و مي ر.ق.ص.ي.د.م بيست و هشت ماه صفر وسط مهمونها گوشيمو گرفتي روي دوزانو نشتستي و دستاي كوچولوتو رو هوا تكون مي دادي  نمي دونم از كي يادگرفتي دست بزني ولي ديشب براي اولين بار دست زدنت صدا داشت ديگه يادگرفتي گلم... دستي دستي دستي دستي چرا حنا نبستي مگر حنا گرون بود قيمت زغفرون بود بابا هم اين شعرو يادگرفته و برات مي خونه برات نوحه مي خونه و بهت ياد داده سينه بزني عسلكمممممممم ...
15 بهمن 1390

نه ماه درمن ... نه ماه با من

مهديس خوبم ، فرشته كوچولي من ديگه چيزي نمونده هفته چهلم زندگيت تموم شه. باورم نميشه. چقدر زود گذشت . يادم مياد وقتي هنوز يه دنيا نيومده بودي هرروز برام مثل يك قرن مي گذشت. هرروز بيشتر دلتنگ ديدنت مي شدم. روزهاي انتظار... طولاني.... اما حالا كه پيش ما هستي،حالا كه با شيرين كاري هات زندگي من و بابايي رو شيرينتر كردي، امروز كه سرماخوردي و كمي تب داري ... وقتي  مثل يه فرشته ناز ميخوابي، وقتي  بيداري و مي خندي... وقتي هرچيزي ور به سمت خودت مي كشي و اگه بتوني مي ذاريش تو دهنت ... وقتي غلت مي زني مي نشيني و سينه خيز و چهار دست و پا مي ري.... حالا كه شش تا مرواريد كوچولو تو دهنته.... وقتي از هرجايي ... ميز ، مامان ، ديوار، مبل...
12 بهمن 1390

اشموئيل نبي

امروز به خاطر اينكه چشممون به جمال برف روشن بشه 20 كيلومتر كوبيديم رفتيم مقبره اشموئيل نبي هم زيارت هم سياحت واييييييي كه چفدر سرد بود پشيمان گشتيم به شدت ...
5 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به همچون ماه می باشد